هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

این وب متعلق به شما عزیزان است. کپی از مطالب و تصاویر هم آزاد است. لطفا اجازه نگیرید :)

آخرین مطالب

پیش از آنی که عزادار محرم باشی
سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی
خاک از حُرمت شش گوشه ی او حُرمت یافت
گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی
منزلت نیست تو را بی مددِ مهرِ حسین
گر چه موسی شوی و عیسی مریم باشی
گر چه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن
سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

شادی هر دو جهانت به خدا تأمین است

گر در این ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است و علی و زهرا

نکند غافل از این محفل ماتم باشی

هَمرَه زمزم اشکی که تو را بخشیدن

میتوان مُحرِم بیت اللهِ اعظم باشی

به همان دست و سر و سینه ی مجروح قسم
شرط عشق است بر این زخم تو مرهم باشی

"سید هاشم وفایی" 


 

 

۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۰
فرناز

بلند بخوانیم؛

درشت بنویسیم؛

آویزه ی گوشمان کنیم که :

«تقوا» آن نیست؛

که با یک «تق»، وا برود...

 

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
فرناز

زندگی یک هدیه است؛

به ما حق ویژه، فرصت و مسؤولیت می‌دهد؛

باید به ازای آن، چیزی بازگردانیم و آن خودِ اصلاح ‌شده ماست.

«تونی رابنیز»

 

۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۴
فرناز

خورشید چراغکی ز رخسار علی ست؛

مه نقطه کوچکی ز پرگار علی ست؛

هر کس که فرستد به محمد «ص» صلوات؛

همسایه ی دیوار به دیوار علی ست ...

 

**عید غدیر خم بر شما مبارک باد**

 

 

 

۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۶
فرناز

اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد؛

زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت و …

هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد؛

و اکنون که «آهنگ خدا» کرده‌ای، ذبح کن؛

گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید و آن را، به جای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.

 

برگرفته از کتاب حج دکتر علی شریعتی

 

 

 

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۰
فرناز

انسان های قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند ...

حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند ...

همچنان با لبخندی روی لب می گویند ...

من خوب هستم ...

تغییر در پیش است ...


 

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۷
فرناز

به یکدیگر مِهر بورزید‌‌ اما از مِهر بَند نسازید؛

بگذارید که مِهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما ...

«جبران خلیل جبران»

 

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۶
فرناز

این روزها به جای «شرافت» از انسان ها؛ فقط «شر» و «آفت» می بینی ...!

برگرفته از وبلاگ مرجان سرخ

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۱
فرناز

این روزها مردم؛

قیمت همه چیز را می دانند؛

ولی ارزش هیچ چیز را نمی دانند ...

"اسکار وایلد"

 

 

 

اسکار وایلد، نویسنده و شاعر ایرلندی (1900-1845)، در دوران زندگی اش آثار جاودانه ای را خلق کرد. سخنان زیبای اسکار وایلد در کنار کتاب هایش دلیل شهرت و محبوبیت او می باشد. مشهورترین اثر وی مجموعه داستان های شاهزاده خوشبخت (و پرستوی کوچولو) است.

 

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۹
فرناز

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

«قیصر امین پور»

 

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۲
فرناز

یا ضامن آهو، دل شکسته ی من؛

به پای بوس نگاهت، غریب می آید؛

آری!

حَرَمَت، قبله ی دل های شکسته است؛

با همه ی نگرانی ها و غم هایش؛

همین که دلش را؛

به پنجره فولاد تو گره می زند؛

آرام می گیرد؛

این را بارها، از کبوتر های حَرَمَت شنیده ام ...

 

 

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۰
فرناز

رمان سیذارتا اثر هرمان هسه شبیه حکایت شیخ صنعان اثر عطار است. درونمایه ی هر دو اثر حستجوی کمال و طی طریق از کمال ظاهری به مرتبه ای ازکمال واقعی است. سیذارتا و شیخ صنعان که هر دو دارای مقام و مرتبه ای از کمال هستند، در جستجوی کمال واقعی همه چیز را ترک می کنند و به جستجو می پردازند. 

سیذارتا پسر برهمنی است که در کرانه رودخانه و در کنار زورق ها پرورش می یابد و به درس های پدر و فرهیختگان و افراد دانا گوش می دهد. پدر از این که پسرش ولع یادگیری دارد بسیار خشنود است و وجود مادر مملو از عشق به سیذارتا. اما سیذارتا احساس رضایت نمی کند او باید خویشتن خویش را می یافت. بنابراین از خانه ی پدری می رود تا شمن شود و به ریاضت بپردازند. سیذارتا تنها یک هدف داشت؛ تهی شدن از هر چیز: از آرزو، شادمانی و از رنج و اگر به نفس غلبه می کرد، همه چیز در او بیدار می شد و در خویشتن خویش غرق می شد و سیذارتا غرق شدن در خویشتن خویش را از شمن ها آموخت. حس ها و خاطرات را در خود می کشت و به جانور و سنگ تبدیل می شد، اما دوباره به خود می آ مد، هزاران بار از خود گریخته بود ولی بازگشت او اجتناب ناپذیر بود.

سیذارتا این بار تصمیم گرفت به محل اقامت بودا برود و شاگرد او شود. بودا طریقه رهایی از رنج را یعنی رهایی از رنج این جهان و زندگی را آموزش می داد.کسانی که راه بودا را پیش گرفته بودند، رستگار می شدند. ولی سیذارتا آنجا را هم ترک کرد و راه خویش را دنبال کرد.

این بار سیذارتا با زنی زیبا (کاملا) آشنا می شود و زندگی مادی را تجربه می کند. در کنار این زن، دوست داشتن، مهرورزی و خوشی ها را می آموزد تا اینکه شبی خوابی می بیند و این زمانی است که تقریباً جوانی اش سپری و موهایش سفید شده است. روزی خواب می بیند که پرنده ای که این زن زیبا داشت در لانه اش مرده و سیذارتا آن را بیرون می آورد و دور می اندازد. گویی هر چه در درون خود، نیکی داشته، بیرون ریخته است و ترس وجودش را فرا می گیرد و حس می کند تمام زندگی اش را بیهوده سپری کرده است.بعد از این خواب، آن زن را ترک می کند. سیذارتا دیگر به مرگ خود راضی بود و حاضر نبود بیش از این بار زندگی بی محتوای خود را به دوش بکشد، اما در ساحل رودخانه ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می افتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرا می خواند. بالاخره سیذارتا در ساحل رودخانه اقامت می کند. روزی افرادی از رودخانه می خواهند عبور کنند تا نزد بودا بروند؛ زیرا او در بستر مرگ است و یکی از آنها زن زیبا با پسرش است که جزء رهروان بودا شده است. این پسر در واقع پسر خود سیذارتا است، اما در راه این زن زیبا دچار مارگزیدگی می شود و می میرد و سیذارتا پی می برد که پسربچه، پسر خود او است. پسر را نزد خود نگه می دارد، اما چون پسرک به آن زندگی عادت نداشت سیذارتا را رها می کند و از آنجا می رود. سیذارتا به دنبال او می رود ولی او را پیدا نمی کند و باز می گردد، وقتی نگاهش به آب رود می افتد، با دیدن چهره ی خود به یاد پدرش می افتد و روزی را به یاد می آورد که پدرش را رها کرد و به زاهدان پیوست و پی می برد که پدرش نیز همان درد را چشیده بود که او اکنون برای پسرش می کشد. سرانجام سیذارتا با گوش سپردن به آوای رود، آرامش درونی خود را باز می یابد و درمی یابد که اگرچه آب همواره در گذر است، اما همیشه نیز پابرجا است. این درس بزرگی برای سیذارتا است. او اکنون راه رستگاری را یافته است.

 

شیخ صنعان پیری صاحب کمال و پیشوای مردم زمانه خویش بود. او قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت و هرکس به حلقهٔ ارادت او درمی‌آمد از ریاضت و عبادت نمی‌آسود. شیخ خود نیز هیچ سنّتی را فرو نمی‌گذاشت و نماز و روزه بی‌حد به‌جا می‌آورد.

شیخ حدود پنجاه بار حج کرده و در کشف اسرار معنوی به مقام کرامت رسیده بود شیخ چند شب پیاپی خواب می‌بیند که مقیم روم شده و بر یک بت سجده می‌کند. شیخ با مریدانش به روم سفر می‌کند و در آنجا دختری مسیحی را می‌بیند و عاشق او می‌شود. شیخ بیش از یک ماه برای وصال دختر عجز و لابه می‌کند. دختر برای شیخ چهار شرط می‌گذارد:

سجده کردن بر بت، سوختن قرآن، نوشیدن خمر و دست شستن از ایمان

شیخ علاوه بر اجرای این شروط، یکسال نیز به جای کابین دختر برای او خوکبانی می‌کند ( عطار می خواهد این نکته را یادآوری کند که در وجود هرکس خوک های بسیاری هست که تا آن ها را نکشد، رها و پاک نمی شود) مریدان از بازگشت شیخ ناامید می‌شوند و به دیار خود باز می‌گردند. یکی از مریدان که در سفر با شیخ نبوده به امید بازگشت شیخ به روم سفر می‌کند و در آنجا ۴۰ روز برای شیخ به دعا و تضرع می‌نشیند. سرانجام پیامبر اسلام را در خواب می‌بیند و مژده بازگشت شیخ را می‌گیرد. شیخ سرانجام از قید عشق دختر آزاد می‌شود.

در هر دو داستان عشق جایگاه ویژه ای دارد و آغاز تحولات اساسی با عشقی زمینی آغاز می شود و به سرانجام می رسد. شیخ صنعان را عشق دختر مسیحی از پیله ی بی گناهی و زهد خود بیرون می کند و پایمردی او در این عشق است که او را از هر چه دارد رها می سازد. در واقع زاهد خداپرست با اطاعت از انسان مورد علاقه ی خود و ترس از خشم وی و تلاش برای جلب رضایتش همان رفتاری را که لازم است در برابر خداوند داشته باشد پیشاپیش تمرین می کند. در رمان سیذارتا نیز کاملا داشتن پول و کار کردن نزد بازرگان را برای سیذارتایی که از زندگی عادی علاوه بر حقارت، احساس کراهت و گناه نیز دارد، شرط می کند.

نکته ی آخر این که سیذارتا لذت های مادی و معنوی را  می چشد ولی احساس سعادت نمی کند. تنها آن زمان که رنج های دنیوی و مردمی را با تمام وجود احساس می کند به روشن بینی و درک سعادت نایل می شود. شیخ صنعان لذت های معنوی را به تمامی داشت و در حرم امن الهی معتکف بود، اما او می توانست به مرتبه ای بالاتر از کمال دست یابد. در این راه او باید رنج را بیازماید و در این آزمایش، مرتبه و مقام و همه ی لذت های خویش را از دست بدهد و پست ترین مراتب زندگی را از سر بگذراند. وضعیت شیخ صنعان یادآور وضعیت آدم در بهشت است و برای کمال و آزموده شدن در راه کمال باید رنج های مرتبه ی خاک را بچشد. مریدان در این میان جماعت فرشتگان درونی و بیرونی اند و آن مرید صادق و کارآزموده قلب آدم است که روزنه ای از امید را به خورشیدی تابان از بخشش الهی بدل می کند. 

منابع:

نشریه ادبیات تطبیقی سال سوم، شماره 6، تابستان 1391

ویکی پدیا، دانشنامه آزاد

 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۶
فرناز

همیشه فکر می کردم بدترین چیز زندگی این است که در تنهایی تمام شود.

اما بدترین چیز، تمام شدن زندگی در میان مردمی است که به تو احساس تنهایی می دهند.

"رابین ویلیامز"

 

 

۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
فرناز

طبق اسناد و مدارک اهل سنت، عایشه زمان ازدواج با پیامبر (ص) 19 تا 21 سال سن داشته. حرف هایی از قبیل ازدواج عایشه با حضرت رسول در 9 سالگی و یا بدتر، عقد در 5 سالگی و رابطه ی جنسی در 9 سالگی از روایات جعلی گرفته شده و توهین به پیامبر است.

راوی روایات

راوی این روایات خود عایشه یا خواهرزاده اش ابن عامر است که در زمان ازدواج پیامبر با عایشه 5 سال داشته و جالب این که در این سن تمامی روایات را با جزییات کامل به یاد دارد!! تا آن جا که می گوید: پیامبر در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول به مدینه هجرت نمودند و در شوال همان سال درست هشت ماه بعد با وی ازدواج کرد؟! 

این در حالیست که خود عایشه نیز که ادعا می کند در شش سالگی به عقد پیامبر در آمده است جزییات کامل رویدادهای آن زمان را به خاطر دارد که از دید تاریخی جای شگفتی دارد .و این گمان را که دسیسه ای برای جعل در کار بوده است را تقویت می کند. 

علت جعل

بلند مرتبه کردن مفام عایشه در بین سایر زنان پیامبر با این ادعا که وی تنها زن باکره حضرت بوده و محبوب ترین زن رسول خاتم نیز به شمار می آمده. در حالی که ابن سعد در طبقات الکبری گفته است: " ابوبکر عایشه را به ازدواج "جبیر بن مطعم" در آورد ، پس از مدتی او را از ایشان گرفته و طلاقش داد ..."
ابن سعد، طبقات الکبری، ص529؛ الاصابه، ج4، ص356

سال ازدواج عایشه

1. در کتاب صحیح بخاری، جلد 3،حدیث 3606، به نقل از خود عایشه می گوید که پیامبر در 13 بعثت یا همان سال اول هجری، عایشه را عقد و دو سال بعد یعنی در سال دوم هجری با وی ازدواج کرده است.

2. بلاذری در کتاب انساب الاشراف، جلد 1، صفحه 181،به نقل از ذحبی میگوید که سوده برای چهار سال تنها همسر پیامبر بوده. (پیامبر بعد از خدیجه با سوده ازدواج کرد و بعد با عایشه، پس در این حدیث گفته می شود که پیامبر در سال چهار هجری با عایشه ازدواج کرده)

پس عایشه یا در سال دوم هجری و یا در سال چهارم هجری ازدواج کرده

سن اسماء بنت ابوبکر، خواهر عایشه 

1. ابونعیم اصفهانی در کتاب معرفت الصحابه جلد 6، رقم 3769 می گوید: " اسماء از سمت پدر خواهر عایشه بود و از او بزرگ تر بود، اسماء در 27 قبل از تاریخ به دنیا آمد." 2. طیرانی در مُعجم الکبیر جلد 24، صفحه 77 میگوید: " اسماء، دختر ابوبکر، درسال 73 هجری، بعد از پسرش عبدالله ابن زُبِیر از دنیا رفت. او درهنگام وفات 100 ساله بودیعنی اسماء در سال اول هجری 27 ساله بوده.

3. موارد زیر نیز در تایید سن اسماء در زمان هجرت است که 27 سال داشته:
__ابن اًساکه در مدینه الدمشق، جلد 69، صفحه 9
__ابن اصیل در اسدالقابه فی معرفت الصحابه، جلد 7، صفحه 11
__النوی در تحذیب الاسماء و الغات، جلد 2، صفحه 597 و 598
__بدرالدین عینی در عمده القاری شرح صحیحه بخاری، جلد 2 ، صفحه 193
__عسقلانی شافعی در تقریب التحذیب، جلد 1، صفح 743

اختلاف سن عایشه و خواهرش اسماء

1. بیهقی در سنن کبری، جلد 2، صفحه 204 می گوید: " اسماء، دختر ابوبکر 10 سال از عایشه بزرگ تر بود "

2. ذهبی در سیر اعلام النبلاء، جلد 2، صفحه 289 به نقل از عبدالرحمن ابن ابی زِناد می گوید: " اسماء 10 سال از عایشه بزرگ تر بوده "

3. ابن اساکه در مدینه الدمشق، جلد 69، صفحه 8 میگوید: " اسماء از عایشه 10 سال بزرگ تر بود "

4. ابن کثیر دمشقی سلفی در الودایه و نهایه، جلد 8، صفحه 345 و 346 نیز می گوید که اسما 10 سال از عایشه بزرگتر بود.

5. ملا علی قاری در مرقاة المفاتیح شرح مشکاة المصابیح، جلد 1، صفحه 331 نیز همین را می گوید.

و منابع بسیار دیگر

بنابراین عایشه 10 سال از اسماء کوچک تر بوده. اسماء در سال اول هجری 27 سال داشته، پس عایشه در اول هجری 17 سال داشته و بنا بر احادیث یا در دوم و یا در چهارم هجری ازدواج کرده که بیشتر احادیث می گوید دوم عقد و چهارم ازدواج کرده. پس عایشه در سن 19 سالگی به عقد پیامبر (ص) درآمده و در 21 سالگی با او ازدواج کرده است.

 

مطلب فوق بر اساس تحقیقات استاد رائفی پور نگاشته شده

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۲
فرناز

کوه

با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانیِ ستم‌گری بود

که به آوازِ زنجیر-اش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

 

"احمد شاملو"

 

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۳
فرناز

نه تو می مانی،

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

"کیوان شاهبداغی"

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۵
فرناز

ما آدمها دو سبد با خودمون داریم...

یکی جلومون آویزونه، یکی هم پشتمون.

نکات مثبت و خوبی هامونو میندازیم تو سبد جلویی، عیبهامونو تو سبد پشتی.

وقتی تو مسیر زندگی داریم راه میریم، فقط دو چیزو می‌بینیم:

خوبیهای خودمون و عیبهای نفر جلویی.

 

"پائولو کوئیلو"

 

 

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۴
فرناز

کائنات وجودی واحد است. همه کس و همه چیز با نخی نامرئی به هم بستهاند. مبادا آه کسی را در آوری، مبادا دیگری را مخصوصاً اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی در آن سر دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند و شادمانی یک تن همه را شاد کند.


"الیف شافاک"

برگرفته از کتاب: ملت عشق

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۷
فرناز

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

 

من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ 
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی ...

یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

"عرفان نظر آهاری"

از کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۲
فرناز

آثار هنری به دو دلیل ارزشمندند:

اول این که توسط استادان بوجود آمده اند

دوم این که تعدادشان کم است

پس: شما گنج پر ارزشی هستید؛

زیرا توسط بزرگترین استاد خلق شده اید و فقط یکی هستید.

«آگ ماندینو»

 

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۵
فرناز