هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد!

"گروس عبدالملکیان"

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۵
فرناز

 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی می دانستم که دنبال شناسائی خطاها یی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک می کند.

نمی دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .

او مرا نزد مردمی می برد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه می دادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیه ها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر می کردم او زندگی ام را متلاشی می کند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا می دانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.

ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت می برم و من هر وقتی نمی توانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند می زند و می گوید :  پابزن!

 

منبع: داستان ها و حکایت های کوتاه

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۲
فرناز

در یک روز پاییزی در سال  1923 یعنی یک سال پیش از مرگ فرانتس کافکا،   این نویسنده ی شهیر آلمانی زبان در حال قدم زدن در پارک بود که چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...

 

دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت!!!
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا می دونی؟
کافکا هم می گوید: من نامه رسان عروسک ها هستم. عروسک برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه!
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید: نه. تو خونه‌ست. فردا همین جا باش تا برات بیارمش...
کافکا سریع به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است!

 

 

و این نامه‌ نویسی از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش هستند...
و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه ی‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند...

 


این که مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را (به گفته‌ی همسرش دورا) با دقتی حتی بیشتر از کتاب ها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است... 

 

 

رمان کافکا و عروسک مسافر بازنویسی این ماجرا‌ست به‌قلم نویسنده‌ای اسپانیایی، ‌جوردی سی‌ئررا‌ ای ‌فابرا‌. جوردی در کافکا و عروسک مسافر می‌نویسد که بعد از خواندن مقاله‌ا‌ی از ‌سزار آیرا‌ با عنوان عروسکِ مسافر‌ علاقه‌مند می‌شود این داستان را بنویسد؛ داستانی که ‌دورا دیمانت‌ (همسر کافکا) بازگو کرده است. متن این داستان شاعرانه است و خیال انگیز. داستانی درباره‌ی پذیرش واقعیت‌های سخت زندگی، طعم خوب دل‌ بستگی و جست‌وجوی بهانه‌هایی کوچک برای شادی و امیدواری. این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است.

 

زیبا نوشت:

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این
نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی
خود هروقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم،
مثل این بوده است که دست خداوند را بر شانه خویش
احساس کرده ام... (چارلز مورگان)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۰:۲۷
فرناز

کاش غم و غصه هم قیمت داشت

مجانی است، همه می خورند!

کاش روی دهانمان کنتوری نصب می شد

و جریمه غصه ها را به حساب آنان می ریختیم

غصه نخوریم مردم!

سیاست مدارها هم روزی بزرگ می شوند و به مدرسه می روند

و دنیا مثلِ گلِ مصنوعی قشنگ می شود

هر چیز مجانی که ارزشِ خوردن ندارد!


"شمس لنگرودی"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۷
فرناز

گفتیم چرا نیامدی، حق داری؛
تعطیل تر از جمعه، خود ما هستیم ... 

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۹
فرناز

جامعه هر آنکس را که همرنگ جماعت نمی شود دیوانه معرفی می کند

"نیچه"

بر گرفته از وبلاگ جملات زیبا (مازنی ریکا)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۵
فرناز

ریشه؛ گلی است که به شهرت پشت کرده است ...

"جبران خلیل جبران"

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۱
فرناز

صداقت در مقابل سیاست دیگران؛ سادگی است؛

و سیاست در مقابل صداقت دیگران؛ خیانت است.

"دکتر علی شریعتی"

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۰
فرناز

صدیقه (روح انگیز)  سامی‌نژاد سوم تیرماه سال 1295 در بم به دنیا آمد. در خردسالی پدرش را از دست داد. وقتی 13 ساله بود در پی حادثه ای زمین می خورد و نیاز به عمل جراحی پیدا می کند. خانواده ی صدیقه او را به عقد یکی از اقوام خود به نام "دماوندی" در می آورند تا برای عمل جراحی او را با خود به هندوستان ببرد. در همین دوران که در هندوستان زندکی می کرد قبول کرد تا در فیلم دختر لر (اولین فیلم ناطق ایران) در نقش گلنار بازی کند و به نخستین زن بازیگر سینمای ایران بدل شود.

 


 

عبدالحسین شیرازی معروف به سپننتا (بازیگر نقش جعفر) در زمانی که هیج تشکیلاتی برای سینمای ایران وجود نداشت فیلم دختر لر را در سال 1312 در کمپانی امپریال بمبئی هندوستان ساخت. این فیلم بر اساس داستان "جعفر و گلنار" *بود. زمانی که سپنتا در هندوستان بود، با "اردشیر ایرانی" که یک کمپانی فیلم داشت، آشنا شد. در این کمپانی، اولین فیلم ناطق هندی ساخته شده بود و این آشنایی و بازدید سپنتا از آن جا، او را به فکر انداخت که چرا فیلمی به زبان فارسی نداریم؟ اما مهمترین چالش سپنتا یافتن بازیگر زن در نقش گلنار بود، زیرا با توجه به تعصبات مذهبی آن دوران هیچ خانواده ی ایرانی اجازه ی حضور زنان و دخترانش را در برابر دوربین سینما نمی داد. پس از مدتی سرگردانی  صدیقه، همسر یکی از دست اندرکاران پشت صحنه به نام آقای دماوندی به سپنتا اعلام کرد که حاضر به بازی در فیلم اوست. امابه خاطر لهجه ی غلیظ کرمانی صدیقه ناچار شدند فیلم نامه را تاحدودی تغییر دهند , در نهایت هم لهجه ی کرمانی او ( که در دیالوگ به یاد ماندنی" تهرون می گن جای خیلی قِشنگیه , ولی مردمش بِدن " کاملا نمود داشت ) با نام فیلم که دخترلربود در تضاد ماند.


در جریان فیلم برداری صدیقه از اسب افتاد و پاشنه ی بلند کفشش در شکمش فرو رفت و با آسیبی که به رحمش رسید تا پایان عمر باردار نشد .خانم سامی نژاد دو سال بعد در یک فیلم دیگر از سپنتا به نام شیرین و فرهاد بازی کرد که با جدایی از شوهرش هم همراه شد .پس آن صدیقه با نصرت الله محتشم بازیگر تئاتر ازدواج کرد که آقای محتشم در بازگشت از هندوستان غیابی او را طلاق داد ( محتشم پس از آن با خانم ژاله علو ازدواج کرد) صدیقه پس از ۱۸ سال زندگی در هندوستان به ایرانی بازگشت که از نخستین بازیگر زنش به خوبی استقبال نکرد . خانواده ی صدیقه برخورد نامناسبی با وی کردند و نسبت به بازی او در سینما به شدت اعتراض کردند. در کوچه و خیابان هم مردم برخوردهای توهین آمیز بی شماری با او داشتند و حتی چند مورد کسانی تلاش کرده بودند به او حمله کنند .پس از آن وی قید بازی در سینما را می زند و خانه نشین می شود . فقط یک بار در سال ۱۳۴۹ حاضر شد برای فیلم "سینمای ایران: از مشروطیت تا سپنتا" دربرابر دوربین چند دقیقه ای از خودش و زندگی هنری اش سخن بگوید. صدیقه در این فیلم بر مصایبی که در طی آن دوران بر او گذشته بود به تلخی گریست. در این چهره‌ی درهم شکسته و غم‌ زده دیگر هیچ نشانی از آن دختر شاد و سرحال فیلم دختر لر نبود.  

صدیقه سامی‌نژاد پس از بازگشت به ایران، گواهی‌نامه سیکلش را گرفت و در وزارت بهداری به عنوان پرستار مشغول به کار شد و در تهران اقامت گزید. او پس از مدتی کار پرستاری را به کنار گذاشت و از طریق اجاره دادن طبقه اول خانه‌ی دو طبقه‌ای که خریده بود، گذران زندگی می‌کرد. در سال ۱۳۳۹ سومین ازدواج صدیقه شکل می گیرد که ۱۰ سال دوام می آورد . پس از ازدواج مجدد همسر سوم, سامی نژاد او را ترک می کند و به گوشه ای می خزد و بدون ارتباط با هیچ کس ( حتی فامیل نزدیکش ) زندگی می کند. او به مناسبت آسیبی که سر صحنه ی دختر لر دیده بود هرگز فرزندی هم نداشت و این امر به بیشتر تنها ماندنش کمک می کرد. مشکلات مالی و تنهایی باعث می شود که درسال ۶۴ خانه اش را بفروشد به طبقه ی پایین خانه ی خواهر زاده اش نقل مکان کند .


در ۱۰ اردیبهشت سال ۱۳۷۶ در حالی نخستین بازیگر زن این مرز و بوم در فقر و تنهایی از دنیا رفت به دلیل گوشه گیری زیادش همه ی اهالی سینما و خبرنگاران تصور می کردند که او سالهاست مرده.

روحش را به فاتحه ای میهمان کنیم

 

 *  خلاصه داستان: جعفر مأمور سرکوبی راهزنان می شود و در جریان مأموریت با دختری به نام گلنار آشنا شده و به وسیله او محل اختفای قلی خان رئیس راهزنان راه یافته و آن ها را از بین می برد و سپس با دختر مورد علاقه اش ازدواج می کند.

 

منابع:

 

 

http://www.parsaveh.com/

http://www.irannaz.com/news_detail_15737.html

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF

http://www.aparat.com/v/usmtx/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۱
فرناز