هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

۹ مطلب با موضوع «آشنایی با شخصیت ها» ثبت شده است

من می خواهم بدانم که ... راستی راستی

زندگی یعنی این که توی یک تکه جا ...

هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ؟!...

یا این که طور دیگری هم...

توی دنیا می شود زندگی کرد؟ ...

برگرفته از کتاب ماهی سیاه کوچولو 

نوشته ی صمد بهرنگی

۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۴
فرناز

عزیز می گه:

مردها، هر قدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن؛

زود قهر می کنن زود پشیمون می شن زود هم آشتی می کنن؛

ممکنه جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع می کنن به بغض کردن؛

برای همینه که کسی گریه مردها رونمی بینه؛

زن ها هر چقدر کوچیک باشن؛ اما مادرن و پناه مردها هستن؛

حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند ...

 

برگرفته از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"

نوشته ی مصطفی مستور
صفحه ی 87 نشر مرکز 1379
 
۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۶
فرناز

ادعا می شود که کتاب "امام حسین و ایران" توسط مستشرق آلمانی به نام کورت فریشلر "Kurt Frischler" نوشته شده و آقای ذبیح الله منصوری این کتاب را به زبان فارسی ترجمه کرده است.

 

 

این اثر که زندگی امام حسین (ع) و قیام امام را مورد بررسی قرار داده بیشتر شبیه داستان نویسی است تا یک کتاب تاریخی. در یک کتاب تاریخی وجود منابع معروف و معتبر از واجبات است، اما بیشتر مطالب تاریخی این کتاب بدون مأخذ است و منبعی هم که ذکر شده قابل اعتماد نیست. نویسنده در این کتاب تحلیل هایی را مطرح کرده که نشان دهنده ی عدم اطلاع کافی ایشان از تاریخ و وقایع کربلاست و به نظر می رسد که تلاش کرده تا بعضی از ظلم هایی را که در حق خاندان پیامبر (ص) روا داشته شده، توجیه و نیروهاى یزید را از آن قساوت ها تبرئه کند. به عنوان مثال نویسنده در مورد قیام عاشورا و نحوه ی رویارویی سپاهیان امام حسین علیه ‏السلام و لشگریان ابن ‏زیاد نوشته است:

"... اما می‏دانیم که ساحل رودخانه از طرف سربازهای عمر سعد اشغال شده بود نه برای این که مانع از این شوند که کاروان حسین علیه ‏السلام از آب رودخانه استفاده نمایند بلکه نگذارند که کاروان حسین علیه‏ السلام در ساحل غربی راه، از میدان جنگ عقب نشینی کنند"

همچنین به استناد نویسنده، فاطمه دختر امام حسین (ع) که ملقب به «حورالعین‌» بود در سال 60 هجری به نمایندگی از امام حسین (ع) به ری آمد و در جلسه‌ای که در باغ بهار تشکیل شد، با جمعی از بزرگ زادگان ایرانی از قبیل گیو پسررستم فرخزاد و کارن و توژ سپهبدان مازندران و گیلان شرکت نمود و در جای دیگری عنوان شده که عباس بذایی بچه اردبیل با پتک آهنگریش در دفاع از مسلم بن عقیل به سربازان ابن زیاد حمله کرده و شهید شده.

سؤالی که در این جا مطرح می شود این است که دختر امام حسین (ع) با توجه به سنی که داشتند در ری چه کار می کردند؟ شاید وجود کوه بی بی شهربانو در ری نویسنده را به این تخیل رسانده، اما بچه ی اردبیل و حضورش در کوفه دیگر چه صیغه ای است؟

و جالب تر از همه ی این نکات این که مترجم از آقای کورت فریشلر، نویسنده ی خیالی این کتاب، با عنوان مورخ و مستشرق مشهور نام می برد در حالی که نه تنها در هیچ سایت آلمانی و یا انگلیسی حتی یک خط بیو گرافی در مورد این شخص وجود ندارد، بلکه باید اعتراف کنم هیچ کتاب آلمانی تحت عنوان „Imam Hussein und Iran“  که آقای منصوری اشاره کردند، نوشته نشده . حالا چه کسی این کتاب را نوشته و چه دستی در کار است فقط خدا می داند. از آقای کورت فریشلر تنها چند رمان تخیلی به زبان آلمانی منتشر شده است. 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۷
فرناز

زندگی نامه فرانتس کافکا

فرانتس کافکا ، نویسنده ی شهیر آلمانی زبان ، در سال 1883  در پراگ  به دنیا آمد. خانواده اش از یهودیان ساکن آلمان بودندکافکا در مدرسه ابتدایی ملی آلمان تحصیل و از مدرسه ملی علوم انسانی این کشور فارغ‌‌‌التحصیل شد و در سال 1901 دیپلم گرفت. پس از آن در دانشگاه جارلز پراگ در رشته شیمی شروع به تحصیل کرد اما این انتخاب فقط 2 هفته به طول انجامید و وی رشته اش را تغییر داد و در دانشگاه «فردیناند کارلز»  شروع به تحصیل در رشته حقوق نمود و در سال ۱۹۰۶  در این رشته مدرک دکترا کسب کردکافکا در سال 1907 در  یک شرکت « بیمه سوانح کاری » مشغول به کار شد و تا اواخر عمر نیز به این کار اشتغال داشتپدر کافکا بازرگان و مردی خشک و مستبد بود. در خانواده او  پدر سالاری شدیدی حاکم بود. کافکا در سراسر زندگی اش با مشکلات روحی و جسمی فراوان دست به گریبان بود . وی روحیه ای بسیار حساس و تنی رنجور داشت.  کافکا در سال 1917  زمانی که در برلین بود، به بیماری سل دچار شد و در سال 1924 در اثر همین بیماری درگذشت.

 

خلاصه داستان مسخ

گرگور زامزا، که بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر تنها متکفل مخارج خانواده به شمار می‌آید، خوشبخت است که می‌تواند با کار خود برای خواهرش،‌که شیفته موسیقی است، وسایل ادامه تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوسهای هولناک، چون از خواب بیدار می‌شود، به صورت حشره‌ای غول‌آسا در آمده است، بی‌آنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانی‌اش را تغییر داده باشد. چون به انزجاری که در اطرافیان برمی‌انگیزد پی می‌برد، کارش به جایی می‌رسد که برای رهایی از نگاه پدر و مادر و خواهرش زیر تخت خانه خود پناه می گیرد. او دیگر از زباله غذا می‌خورد و به کثافت علاقه‌مند می‌شود و از نور می‌گریزد. همه از او گریزانند و از داشتن چنین حشره کریهی در خانه شرم دارند. تنها پیرزن خدمتکار، که در اصل روستایی است، همچنان به او می‌رسد، گویی هیچ روی نداده است، و هنگامی که برایش پوست سیب می‌آورد، کمی در آنجا می‌ماند و به مهربانی با او گفتگو می‌کنداز آن پس،‌ گرگور دیگر تقریبا از مخفیگاهش خارج نمی‌شود. اما یک شب، به صدای ویولون، آهسته از زیر تخت بیرون می‌آید و چون به سمت نوری که از در باز به درون می‌تابد پیش می‌رود٬ ناگهان خود را در میان جمع خانواده می یابد.

همه با دیدن او وحشت و تنفرشان را ابراز می‌دارند؛ و پدرش، خشمگین، سیبی را به سویش پرتاب می‌کند، سیب به پشتش می‌خورد و لاکش را می‌شکندگرگور، چون به مخفیگاه خویش بازمی‌گردد، آهسته رو به مرگ می‌رود٬ زخمش می‌گندد و بر اثر آن،‌ لاک تکه تکه از بدنش جدا می‌شود. کسی اعتنایی به مرگ او نمی‌کند. تنها خدمتکار جدید زن زمانی که او را همراه خاکروبه‌ها به دور می‌اندازد، آهی از روی دلسوزی می کشد و می‌گوید: «حیوانک، راحت شدی!« 

 

بررسی داستان

کافکا در داستان مسخ (1912) گلایه و شکوه خود را از زمانه و تأثیرات منفی زندگی صنعتی در قبال ارزش های انسانی بیان می کند. نگاه کافکا در مسخ نگاهی به شخصیت خود او در یک جامعه ی سوداگر صنعتی است. کافکا در صدد اثبات مضرات تحولات صنعتی و تأثیرات سوء آن در رفتارهای انسانی است. او رشد جوامع صنعتی را عاملی برای دوری و نادیده گرفتن ارزشهای انسان می داند

در مسخ، پدر خانواده به یک شرکت مقروض است و چون خودش نمی تواند قرضهایش را بپردازد، پسر خود را در این شرکت به کار وا می‏ دارد تا به تدریج قرض‏ های وی پرداخته شود. اما یک روز صبح، گرگور زامزا می‏ بیند که به حشره ‏ای تبدیل شده و دیگر نمی‏ تواند کار کند. به عبارت دیگر گرگور به خاطر خستگی مفرط تصمیم می گیرد که کار نکند و حشره شدن یعنی به کار ادامه ندادن و همرنگ قوانین حاکم نشدن. 

خانواده ی گرگور پیش از این حادثه رفتار بسیار خوبی با او داشتند؛ زیرا او نان آور خانه بود، قرض خانواده را می‏ داد، آپارتمانی مناسب برایشان گرفته بود و قصد داشت خواهرش را به مدرسه عالی موسیقی بفرستد، اما وقتی به حشره تبدیل می‏ شود، یعنی تصمیم می‏ گیرد که دیگر کار نکند، رفتار اعضای خانواده تغییر می کند. گرگور می‏ شنود که پدرش می‏ گوید: «ما یک مقدار پول ذخیره کردیم» اما آنها این پول را از او پنهان کرده بودند! مادرش گفته بود به بیماری تنگی نفس مبتلاست  و نمی تواند کار کند، اما زمانی که او به حشره مبدل می‏ شود، مادر سر کار می رود. خواهر هم می‏ رود و در جایی فروشنده می‏ شود. در صورتی که پیش از این، همه ی پول و قرض‏شان را گرگور بی نوا پرداخت می کرد. حتی زمانی که گرگور می‏ میرد، همه ی آنها جشن می‏ گیرند و به خارج از شهر می روند. داستان غم انگیز مسخ حکایت از تنهایی انسانی دارد که نمی خواهد پیرو و همرنگ فرهنگ جامعه و قوانین حاکم بر آن باشد و چون گرگور زامزا هنجار شکنی کرده از اجتماع خود طرد می شود. کافکا در مسخ، خود را در نقاب حشره ای به نام گرگور زامزا پنهان می کند و در این قالب جامعه پیرامون خود را به زیر ذره بین نقد می برد. 

«اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیشتر از یک خیال پردازی حشره شناسانه بداند به او تبریک می گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است»

"ولادیمیر ناباکوف"

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فرناز

ملا نصرالدین (شخصیت داستانی و بذله گو) تنها مختص ایران یا مشرق زمین نیست؛ بلکه در هر فرهنگی با نامی خود را نشان می دهد. مثلا در ترکیه از او با نام "خوجا"، در کشورهای عربی "جحا"، در ایران "ملا"، در یونان "خجه" و در کشور آلمان نیز "تیل اویلن اشپیگل" یاد می کنند.

تیل اویلن اشپیگل قهرمان ملی و بذله گوی آلمان است. حکایات خنده دار وی در زبان و ادبیات آلمانی شوانک "Der Schwank" نامیده می شود که یک حکایت کوتاه، خنده دار و اغلب خشن است و به قصد تربیت ارائه می شود. کتاب اویلن اشپیگل اولین بار توسط هرمان بُته  نوشته و در سال 1511/12 میلادی منتشر شد. این کتاب حاوی 96 حکایت است.

حکایت شانزدهم

یک روز تیل به مردم گفت که فردا به بالای بلندترین ساختمان می رود و از بالکن آن پرواز می کند. روز موعود همه ی مردم شهر از پیر و جوان جلوی ساختمان جمع شدند تا ببینند که او چگونه پرواز می کند. تیل در بالکن ساختمان ظاهر شد و دستانش را طوری تکان داد که انگار آماده ی پرواز است. مردم با چشم و دهانی باز از تعجب او را نظاره می کردند و منتظر پروازش بودند و فکر می کردند که او واقعا می خواهد پرواز کند. در همین اثنا تیل یک مرتبه شروع به خندیدن و مسخره کردن مردم کرد و گفت: " فکر می کردم در این دنیا احمق تر و دیوانه تر از من یافت نمی شود؛ اما حالا می بینم که همه ی شما مردم شهر از من دیوانه ترید چون اگر همه ی شما به من می گفتید که قصد پرواز دارید من هرگز باور نمی کردم. ولی شما به حرف یک دیوانه اعتقاد دارید. من نه پرنده هستم نه بال و پری برای پرواز دارم پس چگونه می توانم پرواز کنم. این را گفت و از بالکن پایین آمد. مردم با خود گفتند: "اگر او براستی دیوانه هم باشد این جا حقیقت را گفته است".

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۵
فرناز

در یک روز پاییزی در سال  1923 یعنی یک سال پیش از مرگ فرانتس کافکا،   این نویسنده ی شهیر آلمانی زبان در حال قدم زدن در پارک بود که چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...

 

دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت!!!
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا می دونی؟
کافکا هم می گوید: من نامه رسان عروسک ها هستم. عروسک برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه!
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید: نه. تو خونه‌ست. فردا همین جا باش تا برات بیارمش...
کافکا سریع به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است!

 

 

و این نامه‌ نویسی از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش هستند...
و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه ی‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند...

 


این که مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را (به گفته‌ی همسرش دورا) با دقتی حتی بیشتر از کتاب ها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است... 

 

 

رمان کافکا و عروسک مسافر بازنویسی این ماجرا‌ست به‌قلم نویسنده‌ای اسپانیایی، ‌جوردی سی‌ئررا‌ ای ‌فابرا‌. جوردی در کافکا و عروسک مسافر می‌نویسد که بعد از خواندن مقاله‌ا‌ی از ‌سزار آیرا‌ با عنوان عروسکِ مسافر‌ علاقه‌مند می‌شود این داستان را بنویسد؛ داستانی که ‌دورا دیمانت‌ (همسر کافکا) بازگو کرده است. متن این داستان شاعرانه است و خیال انگیز. داستانی درباره‌ی پذیرش واقعیت‌های سخت زندگی، طعم خوب دل‌ بستگی و جست‌وجوی بهانه‌هایی کوچک برای شادی و امیدواری. این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است.

 

زیبا نوشت:

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این
نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی
خود هروقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم،
مثل این بوده است که دست خداوند را بر شانه خویش
احساس کرده ام... (چارلز مورگان)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۰:۲۷
فرناز

صدیقه (روح انگیز)  سامی‌نژاد سوم تیرماه سال 1295 در بم به دنیا آمد. در خردسالی پدرش را از دست داد. وقتی 13 ساله بود در پی حادثه ای زمین می خورد و نیاز به عمل جراحی پیدا می کند. خانواده ی صدیقه او را به عقد یکی از اقوام خود به نام "دماوندی" در می آورند تا برای عمل جراحی او را با خود به هندوستان ببرد. در همین دوران که در هندوستان زندکی می کرد قبول کرد تا در فیلم دختر لر (اولین فیلم ناطق ایران) در نقش گلنار بازی کند و به نخستین زن بازیگر سینمای ایران بدل شود.

 


 

عبدالحسین شیرازی معروف به سپننتا (بازیگر نقش جعفر) در زمانی که هیج تشکیلاتی برای سینمای ایران وجود نداشت فیلم دختر لر را در سال 1312 در کمپانی امپریال بمبئی هندوستان ساخت. این فیلم بر اساس داستان "جعفر و گلنار" *بود. زمانی که سپنتا در هندوستان بود، با "اردشیر ایرانی" که یک کمپانی فیلم داشت، آشنا شد. در این کمپانی، اولین فیلم ناطق هندی ساخته شده بود و این آشنایی و بازدید سپنتا از آن جا، او را به فکر انداخت که چرا فیلمی به زبان فارسی نداریم؟ اما مهمترین چالش سپنتا یافتن بازیگر زن در نقش گلنار بود، زیرا با توجه به تعصبات مذهبی آن دوران هیچ خانواده ی ایرانی اجازه ی حضور زنان و دخترانش را در برابر دوربین سینما نمی داد. پس از مدتی سرگردانی  صدیقه، همسر یکی از دست اندرکاران پشت صحنه به نام آقای دماوندی به سپنتا اعلام کرد که حاضر به بازی در فیلم اوست. امابه خاطر لهجه ی غلیظ کرمانی صدیقه ناچار شدند فیلم نامه را تاحدودی تغییر دهند , در نهایت هم لهجه ی کرمانی او ( که در دیالوگ به یاد ماندنی" تهرون می گن جای خیلی قِشنگیه , ولی مردمش بِدن " کاملا نمود داشت ) با نام فیلم که دخترلربود در تضاد ماند.


در جریان فیلم برداری صدیقه از اسب افتاد و پاشنه ی بلند کفشش در شکمش فرو رفت و با آسیبی که به رحمش رسید تا پایان عمر باردار نشد .خانم سامی نژاد دو سال بعد در یک فیلم دیگر از سپنتا به نام شیرین و فرهاد بازی کرد که با جدایی از شوهرش هم همراه شد .پس آن صدیقه با نصرت الله محتشم بازیگر تئاتر ازدواج کرد که آقای محتشم در بازگشت از هندوستان غیابی او را طلاق داد ( محتشم پس از آن با خانم ژاله علو ازدواج کرد) صدیقه پس از ۱۸ سال زندگی در هندوستان به ایرانی بازگشت که از نخستین بازیگر زنش به خوبی استقبال نکرد . خانواده ی صدیقه برخورد نامناسبی با وی کردند و نسبت به بازی او در سینما به شدت اعتراض کردند. در کوچه و خیابان هم مردم برخوردهای توهین آمیز بی شماری با او داشتند و حتی چند مورد کسانی تلاش کرده بودند به او حمله کنند .پس از آن وی قید بازی در سینما را می زند و خانه نشین می شود . فقط یک بار در سال ۱۳۴۹ حاضر شد برای فیلم "سینمای ایران: از مشروطیت تا سپنتا" دربرابر دوربین چند دقیقه ای از خودش و زندگی هنری اش سخن بگوید. صدیقه در این فیلم بر مصایبی که در طی آن دوران بر او گذشته بود به تلخی گریست. در این چهره‌ی درهم شکسته و غم‌ زده دیگر هیچ نشانی از آن دختر شاد و سرحال فیلم دختر لر نبود.  

صدیقه سامی‌نژاد پس از بازگشت به ایران، گواهی‌نامه سیکلش را گرفت و در وزارت بهداری به عنوان پرستار مشغول به کار شد و در تهران اقامت گزید. او پس از مدتی کار پرستاری را به کنار گذاشت و از طریق اجاره دادن طبقه اول خانه‌ی دو طبقه‌ای که خریده بود، گذران زندگی می‌کرد. در سال ۱۳۳۹ سومین ازدواج صدیقه شکل می گیرد که ۱۰ سال دوام می آورد . پس از ازدواج مجدد همسر سوم, سامی نژاد او را ترک می کند و به گوشه ای می خزد و بدون ارتباط با هیچ کس ( حتی فامیل نزدیکش ) زندگی می کند. او به مناسبت آسیبی که سر صحنه ی دختر لر دیده بود هرگز فرزندی هم نداشت و این امر به بیشتر تنها ماندنش کمک می کرد. مشکلات مالی و تنهایی باعث می شود که درسال ۶۴ خانه اش را بفروشد به طبقه ی پایین خانه ی خواهر زاده اش نقل مکان کند .


در ۱۰ اردیبهشت سال ۱۳۷۶ در حالی نخستین بازیگر زن این مرز و بوم در فقر و تنهایی از دنیا رفت به دلیل گوشه گیری زیادش همه ی اهالی سینما و خبرنگاران تصور می کردند که او سالهاست مرده.

روحش را به فاتحه ای میهمان کنیم

 

 *  خلاصه داستان: جعفر مأمور سرکوبی راهزنان می شود و در جریان مأموریت با دختری به نام گلنار آشنا شده و به وسیله او محل اختفای قلی خان رئیس راهزنان راه یافته و آن ها را از بین می برد و سپس با دختر مورد علاقه اش ازدواج می کند.

 

منابع:

 

 

http://www.parsaveh.com/

http://www.irannaz.com/news_detail_15737.html

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF

http://www.aparat.com/v/usmtx/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۱
فرناز

 

سالوادر دالی (Salvador Dalí) (1904 - 1989) یک هنرمند اسپانیایی و شناخته شده به عنوان نقاش، مجسمه ساز، گرافیست و طراح است. دالی پس از تجربه سبک ها و دوره های هنری کوبیسم، فوتوریسم و نقاشی متافیزیکی سرانجام در سال 1929، به جرگه هنرمندان و هنر سورئالیسم پیوست. هنر بدیع او در نمایش و تبلیغ از خود، خیلی زود او را به بزرگترین پیشکسوت در سبک هنری سورئالیسم مبدل ساخت.او در سال ١٩٠٤ میلادی در شهر "فیگراس" در ایالت آاتالونیا در نزدیکی مرز اسپانیا و فرانسه متولدشد و پس از ٨٤ سال زندگی درگذشت.

 

دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فرا واقع گرایش به شهرت رسید. وی حریصانه سبک های گوناگون هنریرا می بلعید و سپس آثارش را از آکادمیکترین سبک های هنر کلاسیکآثاری مجزا و گاه در ترکیبی از آثار بسط میداد. نمایشگاه آثار دالی دربارسلونا توجه بسیاری را به خود جلب کرد و ترکیبی از تحسین و تحیربرای منتقدین هنری به همراه داشت.

 

در ١٩٣١ ، دالی یکی از مشهورترین آثارش به نام « تداوم حافظه»را خلق کرد. این اثر که ساعت های نرم یا ساعت هایی در حال ذوب شدن نیز نامیده می شود، تصویری فرا واقعگرا از ساعتهای جیبی معرفی می کند. به عنوان تعبیر کلی برای این اثر، نقاش سعی دارد با استفاده از ساعت های نرم فرضیه ای که زمان را صلب و قطعی می انگارد را کم ارزش جلوه دهد و این مفهوم توسط دیگر تصاویر در این کار تقویت می شود، مانند کاربرد دورنمای وسیع و مورچه ها و مگسی که ساعت ها را می بلعند.

 

در سال ١٩٣٦ میلادی، دالی درنمایشگاه بین المللی فراواقع گرایی »شرکت کرد. وی برای سخنرانی اش لباس غواصی آب های عمیق به تن کرده بود. او درحالی پا به این مراسم گذاشت که چوب بیلیارد در دست داشت و یک جفت سگ از نژاد وول فهوند روسی همراهیش می کردند. دالی در میانه سخنرانی به دلیل پوشیدن کلاه سنگین غواصی بر سر، در نفس کشیدن دچار مشکل شد و اگر کلاه غواصی به موقع باز نشده بود، احتمالا خفه می شد. او بعدها در مورد این سخنرانی گفته بود: فقط خواستم « شیرجه عمیق رفتنم را در ذهن انسان نشان دهم. ».

در ١٩٨٠ وضعیت سلامت دالی به وخامت گرائید. همسر سالخورده اش گالا به او شربتی خطرناک از داروهایی بدون نسخه می خوراند که به سیستم عصبی دالی آسیب رساند که نهایتا پایانی غیرمنتظره بر توانایی های هنریش بود. دالی که تا سن ٧٦ سالگی در سلامتی کامل بود، این اتفاق کاملا شکسته اش کرد و دست راستش مانند بیماری پارکینسون به رعشه دچار شد. دالی در سن ٨٤ سالگی به علت عارضه قلبی درگذشت تا پرونده یکی از معروفترین هنرمندان تاریخ معاصر جهان بسته شود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۸:۳۹
فرناز

اکسپرسیونیسم (1910-1935) مکتبی در ادبیات بود، که اولین بار در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این جنبش نمایش درونی بشر، مخصوصاً عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود. به عبارت دیگر اکسپرسیونیسم شیوه‌ای جدید از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گیرد. اکسپرسیونیسم به نوعی اغراق در رنگها و شکلهاست، شیوه ای عاری از طبیعت گرایی که می خواست حالات عاطفی را با کژنمایی واقعیت هرچه روشنتر و صریح تر بیان نماید.

 ادوارد مونش (1944-1843) نقاش نروژی یکی از مهمترین پیام‌آوران اکسپرسیونیسم  سده‌ بیستم بود. وی تابلوی "جیغ"  را به عنوان بیانی از حالات روحی انسان وحشت زده ی دوران ارائه می دهد. در این اثر چهره ی از ریخت افتاده ی انسانی را می بینیم که دست هایش را بر روی گوش های خود گذاشته و جیغ می کشد. رنگ های مات  و مرده، فضای نا مطمئن و نچسب از حضور انسان را نشان می دهد. رنج انسان، تهدید مرگ و فساد از موضوعات مورد توجه اکسپرسیونیست هایی چون مونش بوده اند. تابلوی جیغ او مالامال از نگرانی و عصبانیت و بیانگر روح آزرده و تلخکام انسان است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۳ ، ۱۳:۲۳
فرناز