هنر و ادبیات

هنر و ادبیات

این وب متعلق به شما عزیزان است. استفاده از مطالب و تصاویر آزاد است.

۴۶ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است

کوه

با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانیِ ستم‌گری بود

که به آوازِ زنجیر-اش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

 

"احمد شاملو"

 

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۳
فرناز

نه تو می مانی،

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

"کیوان شاهبداغی"

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۵
فرناز

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

 

من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ 
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی ...

یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

"عرفان نظر آهاری"

از کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۲
فرناز

کیفیت را فدای کمیت نکنید.

یک دانه نابش را داشته باشید،

یک عمر به عالم و آدم

پُزش را بدهید.

رنگین کمان ها

به چشم بهم زدنی

ناپدید میشوند...

 

"علی قاضی نظام"

 

۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۶
فرناز

درختان می گویند «بهار»
پرندگان می گویند  «لانه»
سنگ‌ها می گویند «صبر»
و خاک‌ها می گویند «مصاحب»
و انسان‌ها می گویند «خوشبختی»
اما همه‌ی ما در یک چیز شبیهیم،
در طلب نور !
ما نه درختیم 
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه‌ی ضعف‌هایمان در تشخیص،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... 

 

"حسین پناهی"

 

۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۰
فرناز

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

 

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

 

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
.
چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

گزیده ای از شعر صدای پای آب

سهراب سپهری

۲۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۱
فرناز

زمان دست توست...

زمین دست توست...

دنیا متلاطم می شود،

وقتی دست روی دست می گذاری.

"فرزانه باقری"

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۷
فرناز

من صبورم اما

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما

چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما

آه، این بغض گران

صبر چه می داند چیست.

"حمید مصدق"

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
فرناز

لب های سرخ و طره ی افشان که جای خود؛

دنیا «غزل» نداشت، اگر دختری نبود ...

«محمدمهدی درویش زاده»

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۰
فرناز

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد!

"گروس عبدالملکیان"

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۵
فرناز

کاش غم و غصه هم قیمت داشت

مجانی است، همه می خورند!

کاش روی دهانمان کنتوری نصب می شد

و جریمه غصه ها را به حساب آنان می ریختیم

غصه نخوریم مردم!

سیاست مدارها هم روزی بزرگ می شوند و به مدرسه می روند

و دنیا مثلِ گلِ مصنوعی قشنگ می شود

هر چیز مجانی که ارزشِ خوردن ندارد!


"شمس لنگرودی"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۷
فرناز

آرام می آیم
و از گوشه ی لب هایت
برگ های پاییز را جارو می کنم
من گذر فصل ها را
از خطوط صورت تو می فهمم.
 
"فرناز خان احمدی"

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۵۰
فرناز

دستگیره در را که می گیری
پرنده ای بال می گشاید
پلنگی خیز بر می دارد
نهنگی باله می جنباند
کودکی برای اولین بار
روی پا می ایستد
تا بروند
مانندِ تو
که دستگیره در را گرفته ای.

"علیرضا روشن"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۵
فرناز

بلیط قطار را پاره ‌می‌کنم
و با آخرین گله‌ی گوزن‌ها
به خانه برمی‌گردم
آن‌قدر شاعرم
که شاخ‌هایم شکوفه داده است!
و آوازم
چون مه‌ای بر دریاچه می‌گذرد:
شلیک هر گلوله خشمی است
که از تفنگ کم می‌شود
سینه‌ام را آماده کرده‌ام
تا تو مهربان‌تر شوی...
 
"گروس عبدالملکیان"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۵
فرناز

ز نامردان، علاج درد خود جستن بدان ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب ها ...

"صائب تبریزی"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۴۵
فرناز

زندگی جیره‌ی مختصری‌ست
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبّه‌ی قند
زندگی را با عشق
نوش جان باید کرد

"نیما یوشیج"

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۱۹
فرناز

من زنده گی ام را خواب می بینم
من رویاهای ام را زندگی می کنم
من حقیقت را زندگی می کنم
از هر خون سبزه ایی میروید و از هر درد لبخندی

 احمد شاملو

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۱
فرناز
می آیی
می آیی
با انار و آینه در دست هایت
و یک دنیا آرامش در چشم هایت
و قناری کوچکی در حنجره ات
که جهان را
به ترانه های عاشقانه میهمان می کند.
می دانم تا پلک به هم بزنم
می آیی
و با نگاهت
دشت ها را کوه
کوه ها را پرنده می کنی
به قول فروغ: من خواب دیده ام!
"رضا کاظمی"
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۵۸
فرناز

باران چقدر باید بباری تا دریا شوم؟

چند هزار درخت باید در من بروید تا جنگل شوم؟

روح سبز و ساحلی من در من نمیگنجد.

شبها ماسه ها را در آغوش میگیرم اما خوابم نمی برد!

کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیاز است تا پروانه شدن.

شالیها را درو کردند و پاییز شد

امسال هم نیاموختم چگونه شالیزار شوم.

چقدر بخشش نیاز است تا تکه ای ازخدا شوم؟

آنقدر قالبم کوچک شده که از خدا شدن هم ارضا نمیشوم.

اینجا جای من نیست

بالهایی برای پریدن میخواهم...

"امین آزاد"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۰
فرناز

تمام دنیا باید خلاصه شود
در یک چهاردیواری
پر از گلدان و عطر و عشق
تمام خوشی باید خلاصه شود
در صدای پایی که از راه پله ها
به سمت خانه می آید و دخترکی که پشت در
یک بار دیگر خودش را در آینه برانداز می کند
یک لبخند می زند
و بی آنکه منتظر زنگ در باشد
در را باز می کند
خوشبختی یعنی
اشتیاق دیدن چشمهای منتظر
و یک خسته نباشید
از زبان کسی که با فکرش
تمام مسیر را میان ‌بر زده ای
زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد
تو بجای او بخندی تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند.
"عادل دانتیسم"

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۶
فرناز